عبدالله مستوفى
424
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
و مليّت خارج نشده بودند ، مورد بيمهرى آقايان و روزنامههاى آنها واقع گشته ، از انواع افترا و هتاكى نسبت به آنها كوتاه نيامدند ، و در اين زمينه ، كار را به جائى رساندند كه محاكمهء جناب آقاى حسين علا ، نمايندهء دولت ايران در شوراى امنيت را هم بجرم اينكه در جلسهء شورى حقا اظهار داشته بود كه هنوز خبر تخليهء قشون روس از ايران ، و اجازهء استرداد شكايتنامه از دفتر جامعهء ملل ، به من نرسيده است خواستند ، و بجناب آقاى تقىزاده ، كه در موقع قصد دولت ايران در فرستادن قشون بآذربايجان ، و ممانعت روسها در مجلسى ، در لندن ، بقول سعدى تمثل جسته ، يا صنعت اتفاق به كار بسته ، و گفته بود اين آقايان ، يعنى حكومت شوروى ، سنگ ( قشون ايران ) را مىبندند و سگ ( پيشهورى و غلام يحيى ) را رها ميكنند ، هزار لچر گفته ، او را مرتجع خواندند . سهل است مرا هم ، كه در اين پنج شش ساله « نه سر پياز و نه ته پياز « 1 » » هيچيك نبوده ، و در كنجى افتادهام ، البته بجرم انتقادهائى كه ، از تركى گفتن تبريزيها ، در جلدهاى اول و دوم « شرح زندگانى من » كرده ، و در اين جلد ، با تجزيهء آذربايجان از ايران مخالفت خود را بىپروا نوشتهام ، از اعطاى اين لقب « مرتجع » محروم نگذاشتند . حتى ، من بافتخار خاص بىالتفاتى آقاى باشوزير ( پيشهورى ) هم نائل شده ايشان در راديو تبريز و روزنامهء تركى خود ، مرا به اين لقب سرافراز كرده سپس تودهاىها در تهران ، در روزنامههاى خود ، « مع شيئى زايد » به تكرار قول ايشان پرداختند . همين روزها بود كه آقايان سران حزب توده ، جمعى سورچرانهاى افراد خود را كه براى پذيرائىهاى دهاتيها كه واقعا حاضرند مرغ منحصربفرد خانهء خود را براى هر مهمان كه باشد سر ببرند جگرشان لك زده بود ، بدهات اطراف فرستادند و در بحبوحهء صيفىكارى و وجينزنى خيار و آبيارى غله ، رعاياى بيچاره را اينسر و آنسر كشيده ، و از كار و زندگى بازداشتند ، و با زور به اين بدبختها كارت حزبى دادند . من از ساير دهات خير ندارم ، تنها مباشر ملك استيجارى من در ورامين سه هزار تومان خرج سورچرانى آقايان كرد . شايد قريب بيست هزار تومان خسارت كمكارى رعيت بزراعت وارد آمد . براى تنوع بد نيست ، صحبتى كه در اين زمينه ، در يك ماه قبل با يكنفر از رعايا در ورامين داشتهام ، در اينجا نقل كنم . مصاحبه با يكى از رعاياى ورامين رفتن من بده بيشتر براى گردش است نه كار محاسباتى . هروقت ده بروم ، رفقا را با مباشر براى سروكار داشتن با رقم و عدد ، در منزل ميگذارم و خود پياده بسر زراعتها ميروم . من از تماشاى يك مزرعهء برومند خيار ، در وقت گل و بار ، همان اندازه كيف ميبرم كه از يك باغ گلكارى و تمام عمليات زراعتى ، از شيار و بذرافشانى
--> ( 1 ) - نه سر پيازم نه ته پياز ؛ سر پياز گل و تخم آنست و به درد مىخورد ، ته پياز هم كه خود پياز است و مقصود از كاشتن تخم پياز همان ته است . سبزه و علف وسط كه عبارت از ساقه و برگ آنست چيز بىمصرفى است كه حيوان هم آن را نميخورد و اين ضرب المثل در وقتى گفته مىشود كه كسى هيچگونه مداخله در كارى نداشته و طرف بيم و اميدى نباشد .